[ سلام بر سفيدي ي آرامش ِ زندگي ام !
اينو بدون كه تو آرامش ِ زندگيم رو نه تنها بر هم نمي زني بلكه با وجود ِ عشق ِ توست كه زنده ام .
اگه حرفمو قبول داري كه اينهمه عذابم نده . تا همين حالا هم نصف ِ عمر شدم از نبودنت .
اگه همچنان دوستم داري شماره ي تماست رو ( ميدونم اون قديميه نيس ديگه . اما جديد كه داري )
برام بنويس . اگه هنوز ذره اي از مهربوني در وجودت هست . خاهش ميكنم . ]
همره كوچ باغ خاهم رفت گرچه با درد و داغ ، خاهم رفت
بسوي سرزمين خوب خيال سوي اسب ِ نجيب ِ زرين يال
مي روم سوي نا كجا آباد مي روم ، هر كجا كه شد ، با باد
مي روم من ، كبوترم من ، من مي روم ، گر چه با پر ِ آهن
با پرستوي عاشق ِ گمنام مي روم ، گرچه هست ناهنگام
و از اين خنده ي نزار ِ زمين به علف ، خيش ، زندگي و همين
مي روم ، مي روم ، نميدانم تا خدائي شوم ، نمي دانم
****
هر چه پا بوده بر زمين سودم هر كجا بوده است ، من بودم
شيشه در دست داشتم،بشكست هر چه پا بست داشتم ، بشكست
قبله ام مقصد و زمين رخشم اسم ِ شب هم دعاي جانبخشم
هر گدائي براي من شه بود هر چه اف ، از برام به به بود
هر كجا بوده ام ، خدا بوده همسفر بوده ، همصدا بوده
****
من ، نمازي شكسته ناخواندم من ، نمازي نشسته ناخواندم
من شب و روز در سفر بودم گه به صحرا ، گهي كمر بودم
خاك ِ صحراست از غبار ِ تنم آب ِ درياست از بخار ِ تنم
من به صحرا تيمم ام ، بدنم من به دريا ، وضوم هم ز تنم
****
هر كتابي هميشه در پيشم هر كتابي ، خداست در كيشم
هر كتابي چه ناخدا چه خدا مي كشاندم به سوي ره ، به خدا
****
من زمستاني ام ، زمستاني بارها گفته ام ، و ميداني
من بهار ِ پر از صفا خاهم من بهار ِ كم ادعا خاهم
من بهاران چه ديده ام بسيار من چناران چه ديده ام بسيار
من بهار ِ صنوبري خاهم باغ ِ بي بيد ، پُر پري خاهم
بيد يعني نشانه ي ظلمت سيلي خوردن بدون ِ هر حكمت
****
يك جهان دردم وُ نمي داني همچنان سردم وُ نمي داني
سخت همچون سياه سنگم وُ بس با همه وَ خودم به جنگم وُ بس
پرتوي نيست تا كه گرم شوم چكشي ، تا كه نرم ِ نرم شوم
****
رنجها ديده ام ز باغ و بهار درد ها چيده ام ز باغ و بهار
من ، خزان در بهار ها ديدم در گلستان چه خارها ديدم
زين زمان من شدم زمستاني بار ها گفته ام ، وَ ميداني
كه زمستان اگر چه سرد و سياه بارها بهتر از بهار و گياه
كه زمستان ، نه ادعا دارد بل ، صميميت وُ صفا دارد
در زمستان همه به يك رنگند جمله مستان همه به يك رنگند
****
من شب و روز در سفر بودم گه به صحرا ، گهي كمر بودم
هر چه پا بوده بر زمين سودم هر كجا بوده است ، من بودم
شيشه در دست داشتم،بشكست هر چه پابست داشتم،بشكست
قبله ام مقصد وُ زمين رخشم اسم شب هم ، دعاي جانبخشم
****
باز با كوچ ِ باغ خاهم رفت گر چه با درد وُ داغ ، خاهم رفت
به سوي سرزمين خوب خيال سوي اسب ِ نجيب ِ زرين يال
مي روم سوي نا كجا آباد مي روم ، هر كجا كه شد ، با باد
مي روم من،كبوترم من،من مي روم ، گر چه با پر ِ آهن %
سيب
چيد يك بوسه از گونه اش
او
از آن پس
خود
سيب شد %
چيزي ز ازل از رخ تو روي گرفته گلها همه از باغ تنت بوي گرفته
آبي كه بهشت از شكرش فخر فروشد نهريست كه از ماقبلت جوي گرفته
خورشيد نميگويم در پيش تو چون هيچ چون دكمه ي پستان تو كر سوي گرفته
خوبان همه هيچند به پيش تو كه دائم ماهست كه شرمين به برت كوي گرفته
حسن تو عليرغم تمامي ي گمان ها چون اين غزل ناب ، فراسوي گرفته %
[19]
جذّابيّتي داشت صورتش.
هميشه بر لبانش شكر پاشيده شده بود.
تناسب اندامش طوبا را ميمانست هنگام كه دستها را پر و بال
[مي داد .
ميوهي نچيدهاش رسيدهترين بود برايم.
***
از كه سخن ميگويم؟
از آبيي سفر كردهي آسمانييم.
از او كه لحظات سبز بازنگشتنييم را با ملاحت سرخش سپري
[كرده ام .
از او كه بياو تاب سخن گفتن هم ندارم.
***
خلايق!
من بند دلم را گم كردهام.
شما او را نديدهايد؟%
تقديم به مادر مهربانم
[18]
چيزي به صبح نمانده،
و من سرم سوت ميكشد.
مگر چقدر آدم حوصله دارد،
در اين ديار ِ دق،
در اين سرزمين ِ سنگ و مرده،
در اين ميان ِ كساني بي احساس و پرت ،
برگزار كند زندگي را .
***
چيزي به صبح نمانده،
و من كار ِ هر شبم نخابيدن است وُ كشتن ِ لحظات.
و كاري از دستم برنميآيد در اينجا جز انديشيدنِ ِ به تو.
به تو كه يك تنه تمام ِ جهاني براي من.
به تو كه دوستت دارم به اندازهي بهترين كسي كه دوستش دارم
[ كه توئي.
تمام فكرم در اين غريبستان ِ غربتيها توئي،
[ توئي كه تمام ِ فكرت منم و چگونه بودنم .
***
ميدانم كه تو هم در آنجا لحظهاي آرامش نداري،
اصلن آسايش ِ تو در بودنِ ِ ما دركنارت است وُ ديدن ِ ما به ناز.
تو چه اندازه لطف داري وبيانتهاست محبّتت، كه تا هنوز از راه
[ نرسيده ايم بساط ِ چائي يت آماده است.
و اين چيز كمي نيست.
***
تمام ِ آرامش ِ مني وُ تمام ِ دغدغهام براي توست.
و از وقتي كه ميليمتر ِ منطق ِ عقلم به كيلومتر ِ فلسفهي
[ خوبي يت قدم برداشته ،
باور كن كه تمام ِ ناراحتييم تويي.
***
ديگر بس كنم
و تا آمدنِ ِ به خدمتت – مثل اينكه چارهاي ندارم جز كه – با
[ دل مرده گي ها بسازم .
صبح شده است.
بلند شوم و بخابم%
[17]
«قبله آنجاست كه يار آنجاست.»
بس شنيديم كه گفتند،
ولي
اي خدا جان
خود داني،
يار ما ناپيد است%
[16]
امروز هم دلم
بيچارهاي هنوز است
چون هر روز%
برای: ط. م
[15]
تو
تو كه تمام غرور ريختهي مرا خريدهاي
تو
تو كه نازِ تو همقدّ راز توست
تو كه نازهات پرچم سفيد سازش را در برابر نياز من بالا بردهاند
تو را دوست دارم
تو را
تو
تو كه نوازشهات داغ است
و بوسهات آتش
تو را كه با داغها وُ آتشت خاكسترم را هر لحظه بالا ميآوري
تو را كه با تمام قوا با مهربانيات به ويرانيام برخاستهاي
تو را من دوست دارم، من تو را ميپرستم
تو را من ميخواهم، من تو را با تمام تن ميخواهم.
¨
تو را چگونه صدا بزنم من، عزيزم
تو را چه بنامم
تو را چگونه بخوانم
تو را كه عشوههايت شكايتي ندارند از دستِ من
تو را كه دستهايت مسكنّي هستند براي قلبِ سردِ من
تو را كه حتّا ژاژههاي گهگاهت گرما بخش فضاي ساكت منند
¨
تو را چگونه نبينم
تو را كه هرچه از اطاعت و تمكين در چنته داشتي در پوشش پذيرايي ميآوردي
تو را با آن تنِ تنهاي كوچك كه هرلحظه آمادهي استقبال ازجسمِ عظيمِ من بود
¨
تو بگو
چگونه به وداعت لب باز كنم
چگونه به بدرقهام قدم برداري
¨
¨
دربعضي جاها رسم است كه مردها براي اشاره به زنهايشان ميگويند: «بچهها» مان
«بچهها» مان چنين
«بچهها» مان چنان
حال
بگذار من هم با اين كلمهي خطاب، مخاطبم تو باشي
اگر چه در عين محال
و فقط با چند درصدِ شايدِ شانس.
¨
پس اي مخاطب غايب
پس اي مخاطب در خطرِ غايب
بگذار
داد بزنم، –
دلخوشي را- اگر چه از پسِ پشتِ خوابِ طويلِ مسافت
كه :
دوستت دارم
ميخواهمت%
[14]
كمي كريمتر باش!
بيكرانهي درياي دلت را بگو
با ساحل قلبها به مدارا باشد%

